یا لطیف
یادم هست که در یکی از شب های تابستانی، با رفقا رفته بودیم یک نشستِ اردو مانند دو روزه ای. آن وقت ها عادتم به شب بیداری بود. شب هنگام وقتی که همه یا خوابیده بودند یا گعده کرده بودند و می گفتند و می خندیدند، من در گوشه اردوگاهمان، تابی پیدا کردم و یک شب تا سحر روی آن تاب، تنهای تنها، تاب خوردم و تاب خوردم و تاب خوردم... تاب خوردم و به آسمان خیره شدم. به مهتاب که آن شب کامل بود به گمانم، به ماهی که پشت ابرها پنهان می شد و شکل های زیبایی را درست می کرد و گوش دادم به صدای باد که می پیچید توی شاخ و برگ درختها... گوش دادم به صدای جیرجیرک ها که تا سحر همپای من بیدار بودند...
تمام آن چند ساعت را خیال بافتم و همه وجودم را دادم دست قلبم. گاهی سرم را گذاشتم رو زنجیر تاب و اشک ریختم... گاهی تمام جراتم را جمع کردم و با همه توان تاب را فرستادم بالا و بالاتر ... آنقدر که ترسیدم دوران کند... گاهی آرام تاب خوردم ... گاهی هم معمولی، مثل خودم...
حالا، بعد از ده دوازده سال از آن شب، باور نمی کنی اگر بگویم "همیشه" وقتی از کنار پارک ها و تابهایشان می گذرم، با چشمهایم فاصله صندلی شان را تا زمین اندازه می گیرم! ببینم پاهایم به زمین می گیرد یا نه؟! ببینم یک تاب خوردن بی دغدغه مهمانم می کند یانه؟! سالهاست که گشته ام و نیافته ام... دلم یک تاب می خواهد که نگاه نکند به سن و سالم! تاب بدهد مرا یک شب
برچسب:
نویسنده: پارسا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: پارسا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: پارسا اکبریپور
یا لطیف
باز همیک به یکوا شدند چترهای پر غرورباز همبسته شد دریچه های کورهیچ کسغیر جوی و ناودان، قشنگ، تر نشدهیچ کس، قشنگتر نشد- همچنان که پیش از آن و بعد از این -باز هم حرف آسمانماند بر زمین!
محمدمهدی سیار
پ. ن. : شعر های چند لایه و پر مغزی دارد این محمدمهدی سیار.
پ. ن. 2: بوی باران">باران که می آید لحظه هایم عجیب می شوند. انگار که برق شادی ها و غبار غصه ها همه در صدای آرامبخش باران و بوی خاک نم زده، محو بشوند و جهان رنگ دیگری بگیرد...
بوی باران شعر عاشقانه خداست لطیف تر از تمام شعرهای عاشقانه ...
پ. ن. 3: نقطه آخر این پاییز را هم گذاشتند و من باز هم همان "علی" اولین روز پاییز نیستم. این روزها دوتا دختر کوچک خوردنی و چلاندنی (!) و ماااااه اضافه شده اند به خانواده ما و من هم "دایی" شده ام و هم "عمو" ... :))
پ. ن. 4: بالاخره این روز آخری هم که شده، پاییز 96 هم رنگ لطافت پاشید در این شهر خاکستری دلگیر...
* شعر عنوان از : علی داوودی
نه ابر نیست، نه! این زخم کهنه ی مردی است که تازه می شود از ضربه های این بارانهوای گریه گرفته است ناودان ها را بخوان برای من آواز دلنشین، باران!
# سخت نازک گشت جانم از لطافت های عشق #مولانا
برچسب:
نویسنده: پارسا اکبریپور